هر وقت که توی خیابان قدم میزنم، آسمان را میبینم، درختها، شلوغی، آدمها، تاکسی ها ، مردم را میبینم؛
دلم یکجور ناکوک میشود، بال بال میزند، بیقرار میشود برای نوشتن؛
گاهی خیال میکنم، این کلمات هستند، که مرا سطر به سطر، صفحه به صفحه مینویسند...
همیشه آسمان، آب ، باد، هوا، درخت زمین، بیقرا رم میکند؛
یک جور نابسامانی فرضی، عینی، مطلق... نمیدانم، نمیدانم، میدانم ادم دیگ
برچسب: نوشتن,همچون,رگهای,شبیه,
نویسنده: پارسا اسدی
تاريخ: سه
شنبه
21 شهريور
1396 ساعت: 19:19